تبليغاتX
سخن فلسفه

سخن فلسفه

سخن فلسفه

در مبحث شناخت بیکن،عنوان شد که وی فیلسوفی بود در پی  شناخت هستی و برای رسیدن به این درک،مشاهده،تجربه اندوزی،تعقل و استقرا را راه چاره دانست.

 

وی معتقد بود در راه هستی شناسی موانعی دشوار وجود دارد که گذر از انها کار سختی است.او این موانع را به چهار دست یا به اصطلاح خودش "ایدولا" یا بت تقسیم میکند و براین باور است که این موانع همواره عامل بازدارنده عقل و اندیشه بشر بوده.

 

1- بت های قبیله ای:افرادی که به این بت فکری دچار هستند بدون تحقیق و تامل و تنها بر پایه عواطف و نفسانیات عقیده ای را برمیگذیند و همیشه دنبال دلیلی برای اثبات ان میباشند و به ان متعصب میشوند.مثلا کسی که به صادق بودن رویاهایش معتقد شده یک بار که خواب او تصادفا درست از اب در می اید صادقه بودن خواب خود را مرجع میگیرد و صدبار دیگر که خوابش بحقیقت نمی پیوندد را فراموش میکند

 

2- بت های بازاری:یعنی پیروی از چیز هایی که زاده تفکر عامه است و از روی تحقیق نمی باشد . مثلا اعتقاد به بخت و اتفاق.

 

3- بت غار: شخصی که به بت فکری غار مبتلاست امری را برای خود مسلم و قطعی فرض میکند و انرا محور عقاید خود میسازد. مثلا فردی، فرد دیگری  را برای خود یک استاد بی خطا فرض میکند و نظرات او را بی چون و چرا پذیرفته واز او مطابعت صرف میکند.

 

4- بت نمایشی: یعنی اعتقاد به مفاهیم جزم اندیشانه اعصار پیشین که با توجه به نبود بیان تجربی چیزی شبیه داستان‌های نمایشی است بنابرین بت های نمایشی نام گرفته.

 

بیکن میگوید هر گاه حقیقت میخواهد به ذهن انسان وارد شود این بتها ی فکری به ان تاخته و مانع درک حقیقت میشوند بنابراین برای درک حقیقت باید این افکار را بیرون بریزیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 2:38  توسط فیلسوف  | 

سلام

از لحاظ زمانی باید فرانسیس بیکن را بعد از ارسطو معرفی میکردم ولی اصولا در این وبلاگ لزومی نمیبینم که وحدت مکانی و زمانی بدقت رعایت شود . چون هدف آشنایی دوستان با فلسفه است و هر زمان میتوان هر نوع فلسفه ای را معرفی کرد اما جهت اطلاع، فلسفه شناسان اصولا بعد از ارسطو به بیکن میپردازند. به هر حال...

فرانسیس بیکن

 

وی یک فیلسوف و سیاست مدار انگلیسی متولد لندن است .وی در حقیقت فلسفه عملی ندارد  ولی بیکن را خیلی ها بانی فلسفه تحققی میدانند یعنی فلسفه ای که بر مبنای تحقیق استوار است

 

از جمله کتب اصلی اومیتوان به "مقالات"و" احیاء العلوم کبیر"اشاره کرد که  متاسفانه این یکی نا تمام ماند. بخش اصلی این کتاب " ارغنون نو" میباشد که برای بچالش کشیدن کتاب ارغنون ارسطو نوشته شده چون کتاب ارغنون ارسطو را در انزمان کتاب جامع هستی شناسی و علوم میدانستند بیکن که با روش های هستی شناسی ارسطو و افلاطون مخالف بوده راه جدید هستی شناسی را ارائه داده بنابراین نام کتاب خود را ارغنون نو گذاشته .

 

در این کتاب او میگوید ما نمیتوانیم مجهولات را بوسیله قیاس (که جزء اصلی منطق ارسطوست) حل کنیم بلکه باید هر مجهول را با تجربه و مشاهده  بسیار به جزئیات تقسیم کرد  وسپس با استقرا پی به مجهولات برد.

 

فلسفه بیکن :

 

در کل اصل فلسفه وی اینست که راه تحصیل علم وهستی شناسی عبارت است از مشاهده در مور طبیعت و تجربه اندوزی برای جمع اوری اطلاعات و سپس تعقل و استقرا.وی در حقیقت بجای قیاس (که ارسطو به ان اصالت میداد )، استقراء را وارد میدان کرد

 

بیکن معتقد بود پیشینیان با استدلالات بی ماخذ و مبنی بر تخیلات و موهومات بدنبال شناخت هستی بودند. انها بجای توجه به محسوسات ومشهودات ، صرفا قیاس را ماخذ قرار دادند و از جزییات غافل مانده اند.وی معتقد بود راه رهایی، سلطه بر طبیعت است .هستی امری ملموس و مادیست که با روش ازمون و خطا شناخته میشود و انسان باید هستی را کامل شناخته و بر ان مسلط شود و خود بر هستی حاکم شودو و برای اینکار باید کاملا به خصوصیات اجسام اگاه شد تا بتوان انها را مطابق خواست بشر تغییر داد برای اینکار هم باید مشاهده و تجربه و دقت فراوان در جزئیات و استقراء را بکار برد.

 

مخالفت با پیشینیان بویژه افلاطون و ارسطو

 

وی از نخسطین فیلسوفان اروپایی بود که در مورد "شناخت هستی" با افلاطون و ارسطو بمخالفت پرداخت بیکن منطق ارسطویی را نا کارامد میدانست و میگفت فیلسوفانی چون افلاطون و ارسطو در واقع به فلسفه و علوم زیان بزرگی وارد کرده اند چرا که سعی کرده اند قانون طبیعت را بصورت یک امر قطعی و غایتی بیان کنند وعلاوه بر ان به نظرات شخصی  بیشتر از مشاهده اهمیت میدادند و بنابر این راه را بر کنجکاوی و پویایی مردم بسته اند.

ادامه دارد...

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم دی 1385ساعت 15:0  توسط فیلسوف  | 

اسپینوزا در کتاب در باب بهسازی ادراک در مورد "اهمیت دانش " مینویسد:

 

بتجربه دریافتم که غالب اشیایی که در زندگانی عادی با ان برخورد میکنیم پوچ و بی فایده است و اشیایی که من ار انها ترس دارم یا مرا میترسانند به خودی خود نه خوب و نه بد هستند. مگر انگاه که روح من تحت تاثیر و نفوذ انها قرار گیرد.بالاخره تصمیم گرفتم که به جستجوی چیزی بپردازم که فی الذاته خوب است و میتواند خوبی خود را به ان منتقل مند و با دریافتن ان انسان میتوانداز چیز های دیگر صرف نظر کند...این خیر اعلی عبارت است از  علم به وحدت روح با تمام طبیعت....هرچه علم روح بیشتر شود بهتر از قدرت خود اگاه میشود...هرچه بیشتر از نظم طبیعت بداند میتواند خود را بهتر از چنگال امور بیفایده برهاند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:16  توسط فیلسوف 

میخواستم از فیلسوف دیگری بنویسم ولی اسپینوزا گذر نکردنیست...

اسپینوزا در مورد سعادت عقاید جالبی دارد خواستم با شما هم قسمت کنم:

 

 او معتقد است سعادت عبارت است از عشق به خدا .وی در نتیجه گیری از قضیه 6 بخش5  کتاب اخلاق میگوید:

 

خدا از این حیث که به خود عشق میورزد به انسانها نیز عشق میورزد ...از اینجا اشکارا می فهمیم که نجات یا سعادت یا آزادی ما عبارت است از عشق پایدار و سرمدی به خدا، یا عشق خدا به انسانها...این عشق را چه به خدا مربوط باشد چه به نفس میتوان بدرستی آرامش نفس نامید...

 

وی در قضیه 42 بخش5 میگوید:

سعادت پاداش فضیلت نیست ، بلکه خود فضیلت است ، جلوگیری از هوس ها موجب این نمیشود که ما از سعادت لذت ببریم ، بلکه برعکس لذت از سعادت است که ما را قادر به جلوگیری از هوسهایمان میکند

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 15:39  توسط فیلسوف 

اسپینوزا و جبر گرایی

 

اسپینوزا به نوعی از جبر گرایی معتقد بود .جبر گرایی نه به ان منظور که بشر هیچ اراده ای ندارد بلکه میگفت مقتضیات برونی میتواند مارا از پیشرفت بازداردیا بالعکس. انسان میتواند بکوشد ولی هیچگاه به اختیار و اراده ازاد دست نمیابد مثلا ما هیچگاه نمیتوانیم بر انچه بر بدنمان میگذرد اختیار داشته باشیم پس انسان کما بیش روندی مکانیکی را پی میگیرد. به عقیده اسپینوزا همه چیز از روی ضرورت روی میدهد مه چیز بهم وابسته است همه چیز یکیست .

یکی از عقاید زیبای اسپینوزا اینست که : آزادی یعنی مطابق سرشت خود رفتار کردن نه توانایی انتخاب کردن.

 

خیر و شر

 

اسپینوزا دیدگاه جالبی نسبت به خیر و شر دارد وی میگوید خیر و شر نسبت به انسان و سلیقه ها و اعراض شخصی است و در ملاحظه و نسبت به تمام عالم که در ان اشخاص و موجودات فانی و زودگذر هستند خیر و شری وجود ندارد.

 

کتب مهم اسپینوزا:

 

-در باب بهسازی ادراک

- اخلاق

-اصول فلسفه رنه دکارت

-رساله دینی-سیاسی

-رساله کوتاهی در باب خدا انسان و سعادتش

-افکاری در باب مابعدالطبیعه

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم آبان 1385ساعت 11:9  توسط فیلسوف 

آشنایی با  "باروخ اسپینوزا":

و اما اسپینوزا ... من خودم اسپینوزا رو خیلی دوست دارم کتاب معروف اون اخلاق خیلی جالبه  وبه اثبات مسایل طبیعی و ماوراءطبیعی به روش هندسی میپردازه .یعنی یک سری تعاریف و اصول و قضایا عنوان میکنه و به تفسیر اونها میپردازه.

 

اسپینوزا در هلند بدنیا امد وی در یک جامع یهودی بزرگ شد ولی وی را به علت نواوری و کجروی در دین یهود  تکفیر کرده و رسما از جامعه یهودی اخراج کردند وی منکر این بود که کتاب مقدس تماما وحی خدا است. وی با تراشیدن عدسی عینک امرار معاش میکرد . نوشته های او باعث خشم بسیاری شد تا جایی که وی مجبور شد بسیاری از اثارش را با نام مستعار چاپ کند. وی در سن ۴۵ سالگی درگذشت.

 

اسپینوزا هم مانند دکارت یک فیلسوف خردگرا بود یعنی عقل رو عامل اصلی شناخت میدانست

مخالفت با ثنویت دکارت و وحدت وجود :

 

اسپینوزا با این ایده دکارت که هستی دارای دو جوهر مجزای اندیشه و ماده است موافق نبود وی معتقد بود تنها یک جوهر وجود دارد و هرچه هست جزء هستی منفردیست که انرا میتوان جوهر، خدا یا طبیعت نامید یعنی همه چیز از یک جوهر ناشی میشود که از این جهت میتوان گفت اسپینوزا معتقد به وحدت وجود بود.

 

خدا:

اولین بخش کتاب اخلاق در باره خداست بطور کلی اسپینوزا میگوید مقصود من از خدا موجودمطلقا نا متناهی است، یعنی جوهر ، که متقوم از صفات  نامتناهی است، که هریک از انها مبین ذات سرمدی و نا متناهیست (اخلاق بخش 1 تعریف 6)سپس نتیجه گیری میکند که خدا بالضروره موجود است  چون ذاتش مستلزم وجود است...و سپس میگوید ممکن نیست جز خدا جوهری موجود باشد و یا بتصور آید ... هر چیزی که هست در خداست و بدون او ممکن نیست چیزی وجود یابد یا بتصور اید...

سپس او اینگونه نتیجه میگیرد که خدا علت غایی نیست یعنی در اعمال خدا هدفی خاص نهفته نیست و انسانها هر چیز پرفایده را که در طبیعت یافته اند با هدفمندی اشتباه گرفته اند در صورتیکه فایده مندی هدفمندی نیست یعنی چیزی که برای منظور خاصی مفید است صرفا برای همان منظور آفریده نشده.

از دیگر اعتقادات اسپینوزا اینست که خدا از راه قوانین طبیعی بر جهان حکم میراند .وی میگوید نسبت عالم ماده و حالت و اشیا به خدا مثل نسبت پلی است به نقشه و ترکیب و قوانین ریاضی و مکانیکی که از روی ان بنا شده.

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 23:55  توسط فیلسوف 

سلام

خب  تا مطالب جدید حاظر بشه گفتم بد نیست حالا که در مورد  دکارت صحبت کردیم زندگی نامه دکارت رو هم مرور کنیم! بنابراین زندگی نامه دکارت رو که از سایت فلسفه دات کام گرفتم براتون میزارم:

 

Rene Descartes MoDÆk éÛo

 

Þ ÚCk í¨Dëo ,uDÜz P·ìG¬ (Renatus Cartesius ußërNoDÆ ußNDÛo :ÝìNÓ éF) MoDÆk éÛo

.éwÛCp¾ ÍDØz ok La Haye lÎßO× .(.Ö1596-1650) êßwÛCp¾ ½ßwÏì¾

.P¾pÊCp¾ Co ÈìOvÓßÇv é¿wϾ Þ í¨Dëo ,ÚDìµßwë oDGOµC pJ Þ ½Þp·× évol× ok MoDÆk

ľß× Þ æl×Aok ¢NoC P×lh éF xKv ,PhCkpJ ÁßÃd Þ íÇzrJ Ðì¥eN éF íÎDv lÜZ ÞC

ok Þ P¾pÊ æoDÜÆ Ùç ¢NoC qC êlÜZ qC xJ .lz éëDwØç êDço᭒ éF Mp¾Dw× ÖDWÛC éF

DÜzA íÛßÊDÛßÊ ÚClÜØ¡ëlÛC Þ ÚCkDOvC DF íëDJÞoC ÀÏOi× êDço᭒ éF kßh êDçp¿v

.Ö1628 ÍDv ok Co kßh oDOzßÛ ÝìOwiÛ ,DçßËO¿Ê Þ TeF ÝëC ÍDGÛlF MoDÆk .lëkpÊ

.kqCkpJí× íØÏµ PhDÜz yÞo éF ÚA ok éÆ kßØÛ é¨pµ Regulae ad directionem ingenii ÖDÜF

kßh êpǾ rÆpØN Þ oDÆ êCpF íÛDÇ× ÚCßÜ·F Co lÜÏç Ýì×qpv .Ö 1629 ÍDv ok MoDÆk

,qDF íËÜçp¾ p²Û qC Þ pO×CoA íµDØOVC p²Û qC lÜÏç) lërÊ P×DÂC DWÛA ok Þ ækpÆ EDiOÛC

ÐìÎlF íÎÞ ,lëDØÛ êoClGÛDV ÈìÛpKÆ ÙOwìv qC PwÛCßN lÜÏç ok ÞC .(kßF ælÛq Þ êspÛCpJ

.kßØÛ êoCkkßh (DìÛk) Le monde ÖDÜF kßh EDOÆ oD¡OÛC qC ,éÏìÎDÊ æDÊkCk DF íÛD×rØç.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم شهریور 1385ساعت 13:4  توسط فیلسوف 

یکی از دوستان بنام "شب پرواز" کامنت گذاشته بودند که چرا من بسیار گذرا به فیلسوف ها میپردازم.

من همون اول هم گفتم هدفم اینه که دوستان رو بصورتی ساده با فلسفه آشنا کنم برای همین سعی میکنم تا جایی که امکان داره و به اصل مطلب صدمه ای وارد نکنه کوتاه و رسا بنویسم . چون خود من اصلا حوصله خوندن مطالب طولانی دیگران رو ندارم! و مسلما خیلی ها هم همینطورن. پس بهتر دیدم در طی مطالبی کوتاه وبطور خلاصه اصل فلسفه یک فیلسوف رو بیان کنم البته تا حدودی هم کتابهای مرجع رو معرفی میکنم که البته باید بگیم متاسفانه ما کتاب فلسفه مرجع ترجمه شده خیلی کم داریم ولی خوب چه میشه کرد  .

خدانگهدار

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 11:57  توسط فیلسوف 

ثنویت دکارتی

 

دکارت بیان میکند که دو نوع هستی یا جوهر وجود دارد هستی خارجی و هستی درونی یا همان جوهر اندیشه یا نفس و دیگری جوهر ماده .یعنی ذهن ما از تن ما جداست که به این موضوع ثنویت دکارتی میگویند

 

مخالفت با علت غایی افلاطون

 

دکارت با ایده علت غایی افلاطون مخالف بود وی اعتقاد داشت در طبیعت علت غایی وجود ندارد و همه چیز فقط از علت فاعلی بوجود میاید و در طبیعت هدفمندی ذاتی وجود ندارد بلکه طبیعت صرفا ماده ای متحرک است.

از دیدگاه دکارت اندیشه فقط متعلق انسان است و حیوانات صرفا دارای بعد مادی بوده و نوعی ماشین خودکارند ولی انسان علاوه بر اینکه بعد مادی دارد نفس هم دارد و میتواند مستقل عمل کند.

 

آثار دکارت :

-قوانینی برای هدایت ذهن

-رساله ای در باب جهان

-سخنی در باب طریقت

-تعمقاتی در باب فلسفه اولا

-مبانی فلسفه
+ نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 11:35  توسط فیلسوف 

شک گرایی و اصالت تفکر

شاید کسانی که با فلسفه چندان اشنا نیستند دکارت را در پهنه ریاضیات بیشتر بشناسند! دکارت بی شک بنیانگذار فلسفه مدرن میباشد وی از طرفی ریاضی دان و پدر هندسه تحلیلی هم بود و در علم جبر هم پیشرفت های مهمی ایجاد کرد

اما فلسفه رنه دکارت

شک و وجود

با مطالعه آثار و نظرات دکارت میتوان او را شک گرا و در نهایت فیلسوف معتقد به اصالت تفکر نامید . او میگوید در ابتدا باید به همه چیز شک کرد حتی حواس ما هم قابل اعتماد نیستند و دنیا را چنانکه هست به ما نمینمایانند و تنها به "شک" میتوان یقین داشت و از این امر به این نتیجه رسد که وقتی شک میکند پس حتما می اندیشد ووقتی می اندیشد حتما وجود دارد پس به جمله معروف "می اندیشم پس هستم " یا همان اصالت تفکر رسید .

اثبات خدا

بعد از ان دکارت استدلال کرد که :یعنوان موجود متفکر در ذهن ایده هایی دارد که یکی از این ایده ها این است که در ذهن خود تصوری روشن و مشخص از یک "وجود کامل" دارد و این وجود کامل نمیتواند ناشی از خود او باشد چرا که خود نا کامل است پس سرچشمه ان باید یک وجود کامل یا همان خدا باشد بنابراین به اثبات خدا رسید

 

ادامه دارد

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم مرداد 1385ساعت 23:33  توسط فیلسوف